ستاره هاى آسمون دل من
خاطرات شاينا و شادن پرنسس هاى من
قالب وبلاگ

بالاخره داره سومين ماه تحول زندگيمونم ميگذره،چه شباى سختى شكر خدا كه گذشت،صداى گريه ها وجيغاى تپلك نازم،تا ساعت پنج و شش بيدار بودناش،تا طلوع خورشيدو ديدناش،يادش بخير نوشته بودم تو همينجا از شب بيدارى شايناى نازم كه تا اذان صبح بيدار ميموند،شادن اومد و نشونم داد كه اذان صبح كه سهله تا طلوع خورشيد و حتى يك ساعت بعدشم بيداره و نميذاره بخوابم،واى خدايا ساعت از چهار صبح كه ميگذشت دوست داشتم سرمو بكوبم به ديوار،بدنم شروع ميكرد به مور مور شدنو كم اوردن،شكر خدا كه گذشت كه اخرين شب شبزنده دارى دخترم فرداى واكسن دوماهگيش بود كه خونه مامان اذر بوديمو تا ده صبح بيدار بود و گريه ميكرد،خداروشكر كه گذشت و بخير گذشت....ولى سخته و البته شيرين وجود دوتا بچه كوچولو،همزمان مادر بودن براى هر دوتاشون،اينكه همش بايد ثابت كنى به دختر بزرگتر كه اندازه قبل دوسش دارى ،اينكهشاينا خانوم حرف شنوى نداشته باشه و مثل قبل با عصبانيت نگاش كنى و بشنوى چرا  بچه رو اينجورى نگاه نميكنى؟اينكه وقتى شادن گرسنشه و شير ميخواد همزمان شاينا خانوم بازى ميخواد....اينكه شاينا بخواد شادن رو بغل كنه و راه ببره  يك ساعت بهش توضيح بدى كه نميشه و چرا نميشه و فقط ميتونى بشينى و بدم بغلت دوباره بعد از يكساعت بگه بده بغلم راهش ببرم!!!!!!اينكه مرتب توضيح بدى با شعر و قصه كه نينى فقط فعلا ميتونه شير بخوره و همش مراقب باشىشاينا چيزى سمت دهن شادن نبره....اينكه دلت براى اينه تنگ بشه.........اينكه تازه ميفهمى يكسال پيش چقققققققققققققققققققدر وقت داشتى و الان ندارى،اينكه شادن خانوم فقط بخواد تو بغل راهش ببرى و همزمان شاينا هم بغل بخواد و دو سه بار بتونى شاينارو پيچونى و براى بچهارم بايد جفتشونو بأهم بغل كنى و شبا از درد كمر مرتب از اينپهلو به اون پهلو شى.....اينكه دلت براى سمانه تنگ بشه،دلت براى خودت تنگ بشه و از رو  بيوقتى نتونى يه سر بخودت بزنى،اينكه نمازت قضا بشه واخر شب يادش بيفتى.....اينكه بعد از تمام خستگيها با يه خنده از ته دل شاينا و شادن يادت ميره خستگيتو

[ يکشنبه 1 شهريور 1394 ] [ 21:39 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]

بالاخره دو قلبه شدم،حالا ديگه دوتا شدم،يه مادر با دوقلب يكى براى شاينا يكى براى شادن...دو تا دختر ناز و يه مادر،من با دوتا فرشته...دوباره تكرار شد قصه عشق...از اول...كه سرآغازش از بيخوابيها و خستگيام شروع ميشه و تهش ميشه عشق....خيلى خوشحالم از وجودتون دختراى گلم،فرشته هاى من...منه پر از بيوقتى بالاخره بعد از تقريبا يك ماه زايمان تونستم بنويسم از اتفاق قشنگ زندگيمون كه البته يكم چاشنى تند حسادت همراهشه...حسادت دخترك سه سال و ده ماهه من كه أوائل شوكه بود و الان شكر خدا بهتر شده مثل اونروزكه ميخواستيم خواهرشو ببريم براى غرباگرى و يهو تو ماشين زِد زير گريه كه از لباس تنم بدم مياد برين برام لباسا ديگه بخرين ما هم رفتيم تو مغازه و شروع كرديم لباساتو عوض كردن و تو هم فقط ميگفتى نه خوشم نمياديهو با گريه داد زدى كه من فقط مامانمو ميخوام،يهو به خودم اومدم و ديدم شادن بغلمه،بميرم برا دل كوچولوت مادر،سريع شادن رو دادم بغل بابا و بغلت كردم زار ميزدى تو بغلم عزيز دلم دختر نازم،  ...بهتر كه....بالاخره فرشته قشنگم تمام مادرش نيمه شده با اينكه دوست دارم مثل قبل تمام باشم براش ولى وجود دخترك ضعيف و نوزادم هم به منه مادر محتاجتر شده....شاينا ى عزيزم با كوچكترين اتفاقى ميزنه زير گريه و مامانشو ميخواد بيشتر از هميشه هر وقت مشغول شيردادن به خواهر كوچولوش ميشم منو ميخواد...اون موقعست كه گشنش ميشه،تشنش ميشه.حوصلش سر ميره،دسشويى داره،خوابش مياد،اون موقعست كه مامانش بايد دو تا دست قرض كنه و در خدمتش باشه،اونوقته كه دهان و پاهامم به كارم ميان و دست ميشن برام...از همينه كه با وجود كمكاى زياد مامانمو همسرى مثل ديروز يهو سرم گيج ميره و پخش زمين ميشه....يهو جسمم كم مياره و ولو ميشه....البته زودى خودمو جمع ميكنم و مشغول بچه دارى ميشم و تو دلم ارزو ميكنم كه چى ميشه دوتاييشون دو ساعت باهم بخوابن؟....اونوقته كه مشغول خيالبافى ميشم....كه وقت كنم و برم باشگاه...يا كى برم آرايشگاهو يه تغييرى تو رنگ موهام بدم؟دو ساعت مال خودم باشم...تا ميرم تو خيال صداى گريه فرشته كوچولو بلند ميشه و من دوباره مادر ميشم و دور ميشم از من بودن...شيرينكاى من،عسلكاى من،نوش جونم خندهاتون،نوش جونم وجودتون ....تمام زيباييتون...از همه بهتر دختر بودنتون،از جنس من بودنتون.شايناى مهربونم وقتى لجبازى رو ميذاره كنار خيلى بدادم ميرسه،از عوض كردن لباساى نينى گرفته تا حتا شستن بعضى از ظرفا،قربون ظرافتش بشم ....شادن عزيزم پيشاپيش يك ماگيت مبارك،يك ماه زمينى شدنت مبارك،شايناى نازنينمون خواهر شدن توهم مبارك

[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 20:47 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]

بأروم نميشه اول نه ماهگيممو با يه دل قلمبه نشستم بالاى سر شاينامو مينويسم...حالا ديگه بايد از دخترام بنويسم...روزايى كه قراره دخترونه تَر بشن...رنگين تَر.....شادتر.....

شايد دوست داشتم كه يه پسر هم داشته باشم،كه به قول اطرافيان جنسم جور باشه،ولى منى كه طعم شيرين دختر رو چشيدم چجورى شاد نباشم از خواهر داشتن دخترهايم؟منى كه هميشه با حسرت به تعريف دوستان از خواهر گوش ميدادم چجورى لبخند نزنم با داشتن دخترهايم....از رنگهاى صورتى دور و برم؟از دامنهاى چين چين دخترهايم؟از جعبه هاى پر از كش و گلسر؟از لاكهاى رنگ و وارنگ؟از حرفهاى در گوشى و خنده هاى يواشكى؟

 

روزام قراره پرتر شه با دخترام،شاينا و شادن،بزودى اسم وبلاگ هم بايد عوض شه...شاينا و شادن....دختر عاقل و نازم،شايناى به قول خودش خواهر بزرگم...هر روز مياد با شكمم حرف ميزنه:نينى دنيا اومدى عيب نداره به عروسكام دست بزنى اما ديوارو خط خطى نكنيها...اخه من خواهر بزرگم بايد حرفمو گوش بدى...نينى برات ميگم بابا ايمانمون دفتر كوچولو بخره تو اون نقاشى بكشى اما به قيچى دست نزنيا اخه خطرناكه....ترسم كم ميشه وقتى ميبينم منو بابارو با دست و دلبازى با نيني قسمت ميكنه...دختر كوچولوى لوس باباش كه وقتى شب باباش از راه ميرسه تماااام زندگيش ميشه بابا....دختر كوچولويى كه بعضى وقتا حتا حسوديم ميشه به عشق عميق باباش....حالا قراره خواهر دار بشه....خدا كمكمون كنه و دخترم حساس نشه....اين روزاى اخرم بگذره و نفسم يكم باز بشه....واى كه سخته دوران باردارى...اين روزا هم بگذره و تموم بشه،دخترم زودى خواهر بزرگ واقعى شه....خداى من عزيزاى دلمو به خودت ميسپارم...خداى عزيزم نگهدار همه بچه ها باش،تو رو به ماه رجبت قسم هيچ پدر مادرى رو با فرزند امتحان نكن،بالا سرمون باشو شاديمونو تماشا كن،خونه هاى دو نفره رو پر از صداى خنده بچه ها كن...خداى من

[ دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 ] [ 22:01 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]
حالم بده،اين روزا خيلى حالم بده،بو مياد،همه چى بو ميده،حتى بوى صابون توى حموم ،توى پذيرايى ولم نميكنه،سرم درد ميكنه،.....اين حالت تهوع اگه نبود!!!بيحوصله و عصبيم،اين روزا خيلى عصبى ام،مثل قبل نميتونم برات وقت بذارم و اين تويى كه برام وقت ميذارى شاينا!!!!تو اين همه عاقل بودى و من نميدونستم؟تويى كه وقتى ميرفتيم بيرون تا دوقدم راه ميومدى غر ميزدى كه خستمو بهانه بغل ميگرفتى،الان پابه پاى من كلى راه مياى و هر وقت خسته ميشى ميگى مامان يذره بشينيم بعد دوباره راه بريم اخه مامانا كه حاملن بچشونو نميتونن بغل كنن!!!!بعد منه هاج و واج ميمونم و دو تا شاخ سبز شده رو سرم......كه اولين بار بعد از فهميدن بارداريم خيلى ميترسيدم باهات برم پارك يا خريد كى هى دوباره بغل بخواى و من شرمنده شمو تو نق بزنى و نهايتش گريه كنى و منم دربست بگيرمو يذره راهو چون راه نمياى با ماشين برگرديم خونه ولى اينا همه توهم من بودو تو خيلى بالاتر از توقع من هستى،،،چه خوب شد برا تو كه نينى اومد تا يكم دست بردارى از لوس بازيو عاقل شى،كه تقصير من بود بيشتر كه هر چى ميخواستى از رو دلسوزى بيجا نه نميگفتمو حالا با نه گفتن من انگار تو عاقلتر شدى؟!! كه جالبتر اينكه خودت ديگه ميرى دسشويى،ديگه اصلا شلوارت كثيف نميشه،!!!!! ولى با همه اينا من حالم خيييييلى بده....نزديك صبح كه ميشه ميترسم از بيدار شدن و توالتو بغل كردن،از سوزش شديد گلو و معدم ،از ضعف هميشگيم،از خونه اى كه پر از بوست و كسى نميفهمه!!!!واقعا من موندم چطور ايمان اين بوها رو حس نميكنه!!!!  وتو...با همه عاقل شدنت حوصلت سر ميره و من بيحال مجبور به بازى هاى پر از بو ميشم با تو،بازى با خمير،با پاستل و نقاشى،ارايش بازى،قايم موشك بازى و قايم شدن پشت مبلى كه بوى پارچه ميده!!!!!بوى پارچه واى....كلا اين روزا بو ميده....
[ سه شنبه 4 آذر 1393 ] [ 14:19 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]
چجورى شروع كنم نوشتنو؟يه خبر دارم،يدونه نه اين خودش يه عالمه....دوباره يه جون ديگه تو جونمه مادر ....يه موجود كوچولو دوباره بدون برنامه ريزى و كاملا غافلگيرانه اومده جا خوش كرده تو دلم ....يكم شوكه شدم ولى چقدر خوشحالم حالا.....يه نينى ديگه ،يه شيرين زبون ديگه .واى يه عشق ديگه....دارم مادرتر ميشم ،قراره دوتا فرشته تو خونم راه برن ،دوتا فرشته بخندنو منو بابايى رو شاد و شادتر كنن،ستاره زندگيم قراره ستاره هاى زندگيمون بشه،شايناى ناز من حالا قراره خواهر بشه،خواهر بزرگه،(مامانى ارسام كى مياد پس ببرمش حمون؟مگه نميدونى بايد من غذا بهش بدم؟)تا فهميدى نينى دارم راه ميرى و ميگى اسمش ارسامه !!!!(مامانى ارسام دختره يا پسر!!!!!!)اخه اين سوالا رو از كجات ميارى دختر؟داريم پرجمعيت ميشيم مادر....بعد از روزاى غمگين و پر عزامون حالا شادى داريم و تولد....يه هديه بزرگ از خدا....خداى مهربون ،همون خدايى كه تو رو به من داد،همون خدايى كه عشق را افريد....و خداوند دوباره عشق افريد...
[ سه شنبه 15 مهر 1393 ] [ 19:30 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]

                                                                                                                  

[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 14:32 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دلشكسته


[ شنبه 15 شهريور 1393 ] [ 22:15 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]

بازم دستم به نوشتن نمیره مادر...نمیدونم از کجا و چجوری بنویسم...که تنها مادربزرگمونو منو بابایی خیلی راحت از دست دادیم...باید از زن خیلی بزرگی بنویسم/از یه غم بزرگ تو سینه هممون/ از چشمای غمناک ناهید/از بیچارگی ناهیدو مریم  و مامان اذرکه شش ماه بعد از درگذشت پدر خوبشون مادرشونو از دست دادن که هنوز تو شک بی پدریشون بودن/از مامان ملیح ...که نه از خونه خالی مامان ملیح....خونه پر از غم مامان ملیح....از یه عالمه جای خالی مامان ملیح که راه بری تو خونشونو بهت بگه شاهانه خانوم...از عشق زیادش به نوه ها و نتیجه هاش...از لبخند همیشگی روی لبش و ناله های یواشکیش از درد پاها...از خونه بزرگ و براقش...که این خوده یتیمیه...گذاشتن پیکر مادر کنار قبر پدر و نزدیک قبر پریسای عزیزمون....راستی شاینا بیشتر از شش جلسه به کلاس زبانت نرفتی .میذاشتمت تو کلاس خودمم میشستم نزدیک کلاست .برای نیم ساعت رفتم دنبال کارمو تا برگشتم صورت خیستو دیدم که گفتی مامان فکر کردم مردی!!!!!!!!عزیزم تو سه ساله و کلمه مرگ؟؟؟؟؟بمیرم برات که تو عزاییم همش مادر....بابا همش از صورت نورانیش تو قبر میگه که خوش به سعادتش که شب قدر بود که عزیزمون اسمونی شد...رفتو تو ذهنمون شد همون فرشته که اصلا جاش از اولم رو زمین نبود...مامان ملیح از همون اولم اسمونی بود پر از مهر مادری بود...خدایا شکر!مثل همیشه شکرت....حالا یاد و خاطرست تو ذهنمون فقط و فاتحه های روی لبمون و البته غم دلتنگی تو قلبمون!!!یه روزی هممون برمیگردیم تو منزل ابدمون دخترم...بدون مادر این زندگی واقعا کوتاهه به کوتاهی پلک زدن و خاطره شدن...به کوتاهی عمر گل میمونه بودنمون...ای کاش هممون مثل این مادرمون عطر گل بده پیکرمون...که مثل خاله بازی بچگیمونه دنیامون...باید تو ابد زندگی کنیم مادر... اشکای روونمون فقط برای دلتنگی و ای کاشهای از دست رفتمونه....احترام به بزرگان و لبخند روی لب هیچ وقت فراموشت نشه مادر...در مورد نماز و روزه و حجاب خودت ببین و بپرس و با عشق عمیق قلبت به خدا خودت تصمیم بگیر مادر ولی حواست بیشتر به دل همصحبتا و عزیزانت باشه که دل از نازکترین شیشه هاست قشنگم...نمیدونم هستم تا بزرگ شدنت رو ببینم یا نه ولی بدون همیشه و همه جا عاشقتم.... این مردنای پشت هم درسیه واسه ما مونده ها تو این زمین لرزون زیر پا.... که حواسمون باشه به ابدمون...شاد باشه دل رفته های از پیشمون خدا!راضی باشن از دستمون خدا....برای شادی روحشون صلوات

[ يکشنبه 2 شهريور 1393 ] [ 11:27 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]
ساعت نه صبحه و من طبق معمول بيدار شدم،يكم به كاراى خونه ميرسمو بعدشم راهى كردن بابايى،ساعت ده و نيم ميام سراغت:شاينا خانوم بيدار ميشى؟صداى كارتونو زياد ميكنمو اتاقو نورانى بعد از يك ساعت!!!!!بيدار ميشى با غرغر....نون ميارمو عسل مشغول خوردن ميشم اگه خدا باهام يار باشه ميايو دوسه تا لقمه ميخورى...از خامه و پنير و كره بدت مياد.....بعدش شروع ميشه....ميرى صندليتو مياريو ميذارى زير پاتو وسط دستو پاى من ظرفاى تميزو برميدارى و كثيف ميكنى كه دارى ميشورى؟ميرى تو حمومو شير باز ميكني و از كشوت لباساى تميزو بر ميداريو با صابونو اب خيس ميكنى و خيس خيس ميذارى رو شوفاژ اتاقتو تمام تختتو خيس ميكنى منم سريع لباستو ميذارم تو ماشين لباسشويى...:شاينا نكن،بيا نقاشى بكشيم،بيا برات كتاب بخونم،بيا عروسك بازى...بيا توپ بازى ...بيا حباب بازى...هر كدوم نهايتش پنج دقيقه...يذره تو ماست رنگ خوراكى ميريزمو ميذارم جلوت تو هم كل خونه رو در اخر تكه تكه رنگ ميكنى....منم دستمال به دستو غر به دهن كه خسته شدم از كارات چرا اصلا به حرفام گوش نميدى؟كرم منو برميدارى و تو دو دقيقه خاليش ميكنى؟كه دارى بستنى قيفى درست ميكنى؟ موقع غذا هم كه سه مرحله داريم:كاشت!داشت!برداشت!(باز شدن دهن،جويدن،قورت دادن)كه معمولا ده دقيقه اى مرحله داشت طول ميكشه و ....كپك نميزنه غذا تو دهنت ؟اخرشم خسته ميشمو غذاتو نصفه جمع ميكنم....سه قاشق برنج ميريزم نه بيشتر كه نيم ساعت خوردن نصفش طول ميكشه!!!!!قبل از خواب ظهر و گاهى بعدش نيم ساعتى بد اخلاقى...اسمتو كلاس زبان نوشتم كه از شنبه شروع ميشه برا اولين بار قراره سه ساعتى بدون هم بأشيم تا ببينيم....يك سال بيشتره كه خودتو از پوشك گرفتى كه شش ماه تمام دسشوييتو نگفتى و هنوز كه هنوزه شماره دو تو شلوارت ميكنى و هزار راه امتحان كردم فايده نداشت كه نداشت....اصلا حرفمو گوش نميدى تازگيها!!!!خستم ميكنى....شبا از دستت مغز درد ميگيرم...مامانم ميگه سه تا بچه بزرگ كردم هيچ كدومشون يك دهم شاينا اذيت نداشتن!!!چرا؟چرا شاينا اين مدلى شدى؟چرا انقدر لجبازو يدنده شدى كه با همه اينا كه با همه اين غرولندها عاشقتم.....نفسمى....وقتى چشماتو ميبندى و خوًد فرشته ميشى باورم نميشه همون دختركى هستى كه از دستش گريم گرفته بود!يكم اروم تر باش مادر،سازگارتر،خانمتر......
[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 23:14 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]
چه روز دلگيريه،چه دلگيره امروز...روز بى تو شدنم،روز تا ابد دلگير شدنم،نميدونم چرا اسمونم سياهه ،دنيا مثل چشمام سياهه،سياه پوشيده قلبم...بعد از گذشت سه سال هنوزم سياه پوشه وجودم.....ميگن بهم ديگه سه سال گذشته بسه غصه بسه غم،چه سه سالى ؟چه گذشتنى؟نميفهمن به اندازه سه سال دلتنگتم؟هر روز از روز قبل بيشتر...تمام مستحباتم به نيت توست....تمام دعاها و صلواتام براى توست....ميبندم چشمامو صورت خندانت تو ذهنم حك شده از اولين روز تولدم صدات تو گوشم ،تو وجودم،تو قلبم نبض شده....حالا سمانه كوچولوت كه بى پدر شده بهش ميگن بسه گريه بسه غم؟نميفهمن چقدر دلم برات تنگ شده؟(هر وقت بى پدر شدى بشين اينجورى گريه كن)...تو كه ميخواستى منو يتيم كنى چرا اخر جملات دلدارى دهندت همش اينو ميگفتى؟ يكى از پيرهنات لابلاى لباسام آويزونه،عينك مطالعت تو كشوى خونه مامانم ،قرأنى كه از روش ميخوندى تو خونه من....صدات تو گوشم...عطرت تو بينيم....اشكاى منم سرگردون....چقدر عاشقتم بابا...چرا هيچ وقت بهت نگفتم؟چرا؟چرا فكر كردم رسم بزرگ شدن سكوتو نگفتن حس قلبيمه؟دخترم ميشناستت بابا،وقتى تو البوم بين چند نفر ميبينتت ميگه بابا خُلسُمه!....واى اگه بودى چه ميكردى براش بابا...چرا انقدر مهربون بودى؟صبورو خنده رو؟ظرف پر از ميوه كنارت بابا،هواى خنك ،جاى گرمو نرم،همصحبتهايى كه دوسشون دارى مثل خواهرو پدر و مادرت كنارت باشن بابا،دلم چقدر براى الله اكبر گفتن نماز صبحت تنگ شده كه سه ساله نماز صبحم قضاست بابا....چرا بابا وقتى به جاهايى ميرم كه قبلا با هم رفتيم نفسم ميگيره؟قلبم تندتند ميزنه و دستام عرق ميكنه؟چرا هنوزم دنبالت ميگردم گاهى؟بابا...باباى خوبم.....باباى مهربونم.....باباى خوش اخلاقم....باباى نازنينم....واى كه صورتم خيسه....كجاست دستاى پاكت تا پاك كنه اشكامو؟كجاست صورت نورانيت تا كم كنه غممو؟شاد باشى بابا،شاد شاد شاد باش تو تولد سه سالگيت بابا........
[ پنجشنبه 8 خرداد 1393 ] [ 17:00 ] [ مامان سمانه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من پلنسس شاينا هم،اين وبلاگو مامانم ديلوز املوزا بلام دلست ترده تا فلداها خودم توش خاطلاتمو بنويسم، مامانم عاشق عشقمه ديده همين،ملسى منم پلنسس شادنم،وقتى خاهلم سه سالو نه ماهش شد اومدم پيشش تا ديده تهنا نباشيم منم همين ملسى
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 24
بازدید هفته گذشته : 85
کل بازدید : 81255
امکانات وب